روباهی برای گربه جلسات آموزشی برگزار می کرد که در آن روش هایی که بتوان از دست دشمنان فرار کرد را آموزش می داد.
روباه: “من یک عالم ِ فن بلدم که می توانم از دست دشمن فرار کنم.” گربه: “من فقط یک روش دارم و با همان روش هم موفق می شوم.”
در همین لحظه......

یک روز آن مامور در شهر آن مرد را می بیند و پس از سلام و احوال پرسی، به او می گوید: من هنوز هم به تو مشکوکم و می دانم که در کار قاچاق بودی، راستش را بگو چه چیزی را از مرز رد می کردی؟

قاچاقچی(مرد دوچرخه سوار) در جواب گـفت: دوچـرخـه! بله دوستان گاهی اوقات موضوعات فرعی آنچنان ما را به کلی از موضوعات اصلی غافل می سازد، که اصل مطلب را فراموش می کنیم.

همه ما خودمان را چنین متقاعد می‌کنیم که زندگی بهتری خواهیم داشت اگر: شغلمان را تغییر دهیم، مهاجرت کنیم، با افراد تازه‌ای آشنا شویم، ازدواج کنیم.

فکر می‌کنیم،‌ زندگی بهتر خواهد شد اگر: ترفیع بگیریم، اقامت بگیریم، با افراد بیشتری آشنا شویم، بچه‌دار شویم و خسته می‌شویم وقتی می‌بینیم رئیس مان نمی‌فهمد، زبان مشترک نداریم، همدیگر را نمی‌فهمیم، می‌بینیم کودکانمان به توجه مداوم نیازمندند. بهتر است صبر کنیم… با خود می‌گوییم زندگی وقتی بهتر خواهد شد که:......

کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت. یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد. بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود. مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید.....

مردی، در حال پیاده روی در یکی از دره های کوهستان پیرنه به چوپان پیری برخورد و غذایش را با او قسمت کرد. سپس، مدتی طولانی با هم نشستند و از زندگی سخن گفتند. مرد گفت: اگر کسی واقعا به خدا اعتقاد داشته باشد، باید بپذیرد که آزاد نیست، زیرا خداوند بر هر حرکتی حاکم است. چوپان، مرد را به دره عمیقی ......

هنگامی که حکم اخراج بی دلیلش را از رئیس دریافت کرد، یک نفس عمیق کشید و محترمانه به او گفت:” شاید قدرت و مقام شما از من بیشتر باشد اما من خدایی دارم که قدرتش بی نهایت است، می دانم تا او نخواهد من اخراج نمی شوم و شما هم هیچ نمی توانید بکنید.” و ضمن ادای احترام از اتاق رئیس خارج شد...

شاگردی از استادش پرسید: عشق چیست؟
استاد در جواب گفت: به گندم زار برو، پر خوشه ترین شاخه را بیاور، اما در هنگام عبور از گندم زار به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی.
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.....

در روزگاران قدیم مردی از دست روزگار سخت می نالیدپیش استادی رفت و برای رفع غم و رنج خود راهی خواستاستاد لیوان آب نمکی را به خورد او داد ...

آیا شما تا به حال این جمله راشنیده اید که  دعا نیرومند ترین قدرت کائنات است  و آیا داستان معجزاتی را شنیده اید که پس از دعا کردن به وقوع پیوسته است ؟ به نظر شما آیا براستی دعا اینچنین قدرتی دارد؟

شیوانا در زمینی مشغول کاشتن نهال بود. یکی از اهالی دهکده نزد او آمد و با حالتی هراسان و بیمناک به شیوانا نزدیک شد و به آهستگی گفت: «استاد رازی دارم .....

کانال تلگرام مدار ثروت